خرید بک لینک
از اتوبوس پیاده شدم.مه و سردی هوا میتونست سرحالم کنه وسطِ تابستون.اما توم آتیش بود و متوجه خنکی هوای صبح نمیشدم...یه موجودی از حسابم گرفتم و دیدم واسه یه هفته میشه دووم آورد.یه هفته واسه فکر کردن کافیه ذاتن! امروز روز چهارم و دل پیچه و سردرد امان نم

برچسب: نویسنده: رویا صادقی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 23:07

- چرا باید این کارو بکنیم؟

+ چونکه من میگم. البته دلایل دیگه هم وجود داره که به تو مربوط نیست.

کتابت شد در مورخه ۱۳۹۹/۰۵/۱۳ساعت 11:40علیمردان خان| |

برچسب: نویسنده: رویا صادقی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 23:07

از زمانی که یادم میاد عقب بودم، علیرغم همه ی تلاش های بیشتر از توان اسمیم.

برچسب: نویسنده: رویا صادقی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 23:07

- شما تازه اومدین به این فروشگاه؟!

- نه

- پس چرا هربار میپرسم فلان چیز کجاست مثل مامانا فقط میگی همونجاست!

+ چشماشون مشخصه و من با این قدرت تخیل تخم/ی که دارم همه رو جوری که نیستن تصور میکنم.نکشید پایین ماسکاتون رو تا نری/نید به تصورات جماعتی مثل من ذاتن.

کتابت شد در مورخه ۱۳۹۹/۰۸/۰۵ساعت 1:36علیمردان خان| |

برچسب: نویسنده: رویا صادقی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 23:07

شبا یه مسیر رو پیاده برمیگردم خونه.توی مسیرم پر هست از بچه های کوچیک که زباله جمع میکنن یا تا دیر وقت دست فروشی میکنن! انقد دیدنشون غم انگیز هست که مجبورم چشمم رو بچسبونم به نوک کفشم که نبینمشون و آهنگای چرت گوش بدم تا صداشونو نشنوم! لعنت به بی پول

برچسب: نویسنده: رویا صادقی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 23:07

سرش رو آورد بالا و گفت وضع مالیم خیلی خوبه دنبال یکی میگردم که همه جوره باهام باشه منم هرچی بخوای در اختیارت میزارم، یه آپارتمان دارم توی احمدی روشن مبله و تکمیل ... نگاش کردم یه مرد قد کوتاه ریشو که ماسکش رو تا زیر بینیش آورده بود پایین موهاش ریخته

برچسب: نویسنده: رویا صادقی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 23:07

گوشه ی چادر پاره ش رو محکم گرفته روی صورتش.بهش میگم باید ماسک داشته باشید اگه ندارید بیاید تا بهتون بدم.بی هیچ حرفی دستش رو دراز میکنه و از توی جعبه ای که به سمتش گرفتم یه ماسک برمیداره و زود دور میشه.میره سمت یخچال لبنیات آخر فروشگاه،مردی که باهاش

برچسب: نویسنده: رویا صادقی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 23:07

از تظاهر به لبخند، به روبراه بودن به اینکه همه چیز عادیه متنفرم.به هیچکس اومدن این بهار تخیلی رو تبریک نگفتم.جواب تبریک اون چندتا خوش خیالِ خوشحال رو هم ندادم.همیشه یه جوری به یه ورم طور برخورد کردم با مسائل.انگار که هیچی برام مهم نیست اما یه موجود

برچسب: نویسنده: رویا صادقی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 23:07

فقط نکشیده بودن پایین.رسما از خجالت هم دراومده بودن پشت قفسه های فروشگاه.نمیدونم فانتزیشون این بود یکی موقع دستمالی کردنِ همدیگه نگاهشون کنه، مکان نداشتن یا چی ... هرچی که بود باعث شد من یه عالمه شاخ کوچولو توی سرم دربیاد و نتونم از جام تکون بخورم.م

برچسب: نویسنده: رویا صادقی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 23:07

صفحه بندی